ریشه ریشه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریشه ریشه . [ ش َ / ش ِ ش َ / ش ِ ] (ص مرکب ) پوشیده شده از ریشه ها. (ازناظم الاطباء). ریش ریش . پرریشه . هر چیزی با ریشه ٔ فراوان از او آویخته . ◄ به قسمتهای کوچک ازهم جدا شده به درازا. (یادداشت مؤلف ) : آویخته نانهای ریشه ریشه مانند درخت دعاروا را. سوزنی . دو رخ چون جوز هندی ریشه ریشه چو حنظل هریکی زهری به شیشه . نظامی . ♦ ریشه ریشه شدن ؛ دریده شدن . (ناظم الاطباء). پاره پاره شدن . (آنندراج ) : با عقل گشتم همسفر یک کوچه راه از بیکسی شد ریشه ریشه دامنم از خاراستدلالها. صائب تبریزی (از آنندراج ). ♦ ریشه ریشه کردن ؛ دریدن . چاک کردن . پاره پاره کردن . (آنندراج ). ۩ به صورت تارهای موازی درآوردن (نخ و یا گوشت و نظایر آن ). (فرهنگ فارسی معین ) : دهان عشق فشاند آن قدر به دندانم که ریشه ریشه چو مسواک کرده اند مرا. رایج (از آنندراج ).