ریشه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریشه کردن . [ ش َ / ش ِ ک َدَ ] (مص مرکب ) ریشه راندن . ریشه دواندن . (از مجموعه ٔ مترادفات ص ١٨٩). رشد و نمو ریشه ٔ نبات . (فرهنگ لغات عامیانه ). ریشه نهادن . ریشه دوانیدن : خاری است غم که در دل ما ریشه کرده است ماری است پیچ و تاب که در آشیان ماست . صائب (از آنندراج ). ◄ ریشه ریشه شدن پوست در سر انگشت . (فرهنگ لغات عامیانه ). زیادتی در کناره ٔ ناخن برآمدن و آزار دادن . ◄ جایگیر شدن و مستحکم شدن وضع و قوام یافتن و استحکام وضع کسی یا چیزی . (از فرهنگ لغات عامیانه ).