ریشه کن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریشه کن . [ ش َ / ش ِک َ ] (ن مف مرکب ) مستأصل و بیخ برکنده . (آنندراج ). ♦ ریشه کن ساختن ؛ از بیخ و بن برکندن .ریشه کن کردن : گر چنین آهنگ خواهد شد سرود قمریان سروها را ریشه کن می سازد از بستان ما. صائب (از آنندراج ). ♦ ریشه کن شدن ؛ از بیخ و بن برکنده شدن . ♦ ریشه کن کردن ؛ از بیخ و بن برکندن .ایعاء. استیصال . از بن برانداختن . (از یادداشت مؤلف ).