ریق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریق . [ رَ ] (ع اِ) جنبش و نمایش آب اندک پایاب بر روی زمین و تردد آن . ◄ درخش . ◄ درخش سراب . ◄ آب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). آب با لمعان آن . (از اقرب الموارد). ◄ (ص ) باطل . ◄ خبز ریق ؛ نان بی نان خورش . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
ریق . (ع اِ) آب دهن . ج، اَریاق . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (غیاث اللغات ) : زانکه مؤمن خورد بگزیده نبات تا چو نحلی گشت ریق او حیات . مولوی . ◄ اول هر چیز و بهتر آن . و از آن است : ریق الشباب و ریق المطر. (از دهار) (ازاقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ بقیه ٔ جان . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). رمق . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ قوت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (اقرب الموارد). ◄ اول چیزی که در صبح شخص می خورد و می آشامد (ناظم الاطباء). ناشتایی . ناشتا. (یادداشت مؤلف ). ناشتا که به هندی نهار گویند. (غیاث اللغات ). ♦ بر ریق ؛ علی ریق . علی الریق . ناشتا. (یادداشت مؤلف ) : چون از خانی برکشندو آن را [ آب را ] به برف یا به حیله سرد کنند آن را بر ریق نباید خورد که معده را بزند. (الابنیة عن حقایق الادویة). اگر عمر یابد و دست از شراب پیوسته که بیشتر بر ریق می خورد بدارد و بنداشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٢٩). همه را بیامیزند و هر روزی بکار دارند بر ریق . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و اگر بر ریق خورند [ جوز را ] قی آرد و زبان سنگی کند و دردسر کند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ♦ علی الریق ؛ ناشتایی . خلاء معده . (ناظم الاطباء). بر ریق . ناشتا. (یادداشت مؤلف ): انا علی الریق ؛ بر نهارم . (بحر الجواهر). ♦ علی ریق نفسی ؛ ناشتا. (ناظم الاطباء).
ریق . [ رَی ْ ی ِ ] (ع ص ) آنکه بر ناشتا باشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) اول هر چیزی و بهتر آن و از آن است : ریق الشباب و ریق المطر. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). رجوع به ریق شود.