ریمناک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریمناک . (ص مرکب ) ریمی و دارای ریم . مانند جراحتی که در آن ریم فراهم شده باشد. (ناظم الاطباء). باریم . پرریم . ریمگین . طَفِس . خم ناک . (یادداشت مؤلف ). چرکناک . (آنندراج ). ◄ کثیف . ناپاک . چرکین . ملوث . پلید. آلوده . (ناظم الاطباء) : موی سر جغبوت و جامه ریمناک از برون سو باد سرد و بیمناک . رودکی . خدای عزوجل برتنهای ایشان جامه نگاه داشت فرسوده و دریده نشد و ریمناک نشد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ◄ منتفخ و آماسیده . ◄ زبون و پوسیده . ◄ فاسد. (ناظم الاطباء).