زاد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زاد. (اِخ ) زاتون . زاد. امیر برشلونه . شکیب ارسلان آرد:امیر برشلونه را زاتون و زادو و زاد نیز خوانند و بنظر میرسد محرّف سعدون و یا سعد باشد. (الحلل السندسیة ج ٢ ص ٢١٠). و رجوع به زاتون در این لغت نامه شود.
زاد. (اِخ ) (باب الَ ...) یکی از دروازه های نیشابور بوده است . مؤلف تاریخ سیستان آرد: عمرو لیث با لشکر رافعبن هرثمه [ که بنفع خلیفه نبرد میکرد و در نیشابور محصور شده بود ] نزدیک دروازه [ باب الزاد ] بهم رسیدند و عمرو بفرمود تا گرد نیشابور کنده کردند. (تاریخ سیستان ص ٢٥٢).
زاد. (مص مرخم ) بمعنی زائیدن باشد. (برهان قاطع) (فرهنگ رازی ). زادبوم ؛ وطن . رجوع به زادبوم شود. ◄ مخفف زاده . زائیدن . (برهان قاطع) (آنندراج ) (شرفنامه ٔ منیری ). فرزند. (شرفنامه ٔ منیری ) : بر شاه شد زادفرخ چو گرد سخنهای ایشان همه یاد کرد. فردوسی . دل روشن نامور شد سیاه که تا چون کند بد بدان زاد شاه . فردوسی . ♦ آدمیزاد : به هر بقعه ای کادمیزاد دید به ایشان سخن گفت و زیشان شنید. نظامی . چنان کادمی زاد را زان نوا برقص و طرب چیره گشتی هوا. نظامی . ♦ پاک زاد : چه خوش گفت فردوسی پاک زاد. سعدی (بوستان ). ♦ پری زاد : دستان که تو داری ای پری زاد بس دل ببری بکف و معصم . سعدی (ترجیعات ). پری که در همه عالم بحسن موصوفست ز شرم همچو پری زاد میشود پنهان . سعدی . ♦ پیش زاد . ♦ ترک زاد : سخن بس کن از هرمز ترک زاد که اندر زمانه مباد آن نژاد. فردوسی . ♦ حورزاد : می خور ز دست لعبتی حورزاد چون زاد سروی بر گل و یاسمن . فرخی . تو گفتی که عفریت و بلقیس بود قرین حورزادی به ابلیس بود. سعدی (بوستان ). شب خلوت آن لعبت حورزاد مگر تن به آغوش مأمون نداد. سعدی (بوستان ). ♦ خاک زاد : نشاید بنی آدم خاک زاد. سعدی (گلستان ). ♦ خانه زاد . ♦ دیوزاد : همی هر چه روز آمد آن دیوزاد. قوی دست گردد که دستش مباد. نظامی . ♦ زاد بر زاد . ♦ زادبوم . ♦ زاد و بود . ♦ زاد و رود . ♦ زه و زاد . ♦ شهمیرزاد. ♦ فرخ زاد . ♦ کشمیرزاد : همان پای کوبان کشمیرزاد معلق زن از رقص چون دیوباد. نظامی . ♦ مادرزاد : ز مادر آمده بی گنج و ملک و خیل و حشم همی روند چنان کآمدند مادرزاد. سعدی . ♦ ناپاکزاد . ♦ نوزاد : بگوش آمد آواز نوزاد من . نظامی . ♦ نیوزاد : نوازید و نالید و زین برنهاد بر او برنشست آن یل نیوزاد. فردوسی . ♦ همزاد . و رجوع به زاد بر زاد. زادبود. زاد و بوم . زادبوم . زاد و رود. زه و زاد. شهمیرزاد و فرخ زاد در این لغت نامه شود. ◄ بمعنی کره ٔ نوزاده شده از اسب و خر نیز آمده است . (برهان قاطع). ◄ (ص ) مخفف آزاد است که نقیض بنده باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ) : منوچهر چون زادسرو بلند بکردار طهمورث دیوبند. فردوسی . و رجوع به زاد سرو در این لغت نامه شود. بدو گفت کای زادمرد جوان چرائی پر از دردو تیره روان . فردوسی . همی خواندند آفرینی بدرد که این نیک پی خسرو زادمرد. فردوسی . بماند به تیمار و دل پر ز درد چو ما مانده ایم ای شه زادمرد. فردوسی . بدو گفت کای زادمرد جوان چنین رای از خود زدن چون توان . نظامی . جهان دار فرمود کان زادمرد فروشویداز دامن خویش گرد. نظامی . زادمردی چاشتگاهی دررسید درسرا عدل سلیمان دردوید. مولوی (مثنوی ). رجوع به زادمرد در این لغت نامه شود.