زبان بستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. بَ تَ) (مص ل.) خاموش شدن، سکوت کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. بَ تَ) (مص ل.) خاموش شدن، سکوت کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زبان بستن . [ زَ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) کنایه از خاموش کردن . (آنندراج ). خاموش کردن و ساکت نمودن . (ناظم الاطباء) : در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت حسن تو ز تحسین تو بسته است زبان را. سعدی . من از حکایت عشق تو بس کنم هیهات مگر اجل که ببندد زبان گفتارم . سعدی . بکوشش توان دجله را پیش بست نشاید زبان بداندیش بست . سعدی . چو سعدی که چندی زبان بسته بود ز طعن زبان آوران رسته بود. سعدی (بوستان ). بزبان نگه از شکوه زبان بست مرا از لبش جذب سؤال ازچه جوابی نکشید. نورالدین ظهوری (از آنندراج ). کام و دم مار و نیش کژدم بستن بتوان نتوان زبان مردم بستن . مشرب . رجوع به زبان بسته و زبان بستگی شود. ◄ کنایه از خاموش شدن ... و این از خصائص لفظ بستن است که بمعنی لازم و متعدی هر دو آمده و مستعمل میشود . (آنندراج ). کنایه از خاموش شدن باشد. (برهان قاطع) (انجمن آرا). خاموش بودن . سکوت داشتن . (ناظم الاطباء) : زبانرا از دروغ بسته . (کلیله و دمنه ). خاقانی ار زبان ز سخن بست حق اوست چند از زبان نیافته سودی زیان کشید. خاقانی .