زبان بسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زبان بسته . [ زَ ب َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب )خاموش . ساکت . غیر ناطق . (ناظم الاطباء) : باده گیران زبان بسته گشادند زبان باده خواران پراکنده نشستند بهم . فرخی . چو سعدی که چندی زبان بسته بود ز طعن زبان آوران رسته بود. (بوستان ). تو دانی ضمیر زبان بستگان تو مرهم نهی بر دل خستگان . (بوستان ). بهائم خموشند و گویا بشر زبان بسته بهتر که گویا بشر. سعدی . ◄ غیرناطق . حیوان . (ناظم الاطباء). و این کلمه ای است که از راه رقت و شفقت گویند: امروز حیوان زبان بسته را آب نداده است : اگر ما مستحق عذابیم این چهار پایان زبان بسته بی گناه اند. (قصص الانبیاء ص ١٣٦). بمرغ زبان بسته آواز ده که پرواز پارینه را بازده . نظامی . ◄ کودک که هنوز سخن گفتن نتواند : نه طفل زبان بسته بودی ز لاف همی روزی آمد بجوفت ز ناف . سعدی (بوستان ). ◄ مجازاً، مردی احمق و گول . ◄ گنگ . (ناظم الاطباء).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی