زبان دان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (ص فا.)<BR>۱- خوش بیان.<BR>۲- آن که به جز زبان مادری خود یک یا چند زبان دیگر بداند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (ص فا.) ۱- خوش بیان. ۲- آن که به جز زبان مادری خود یک یا چند زبان دیگر بداند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زبان دان . [ زَ ] (نف مرکب ) اهل زبان . مترجم و کسی که زبانهای متعدد میداند. (ناظم الاطباء). شخصی را گویند که همه ٔ زبانها را بداند. (برهان قاطع). آنکه همه ٔ زبانها را داند و بیان و ترجمه تواند. (انجمن آرای ناصری ). آنکه زبانها را بداند و بیان و ترجمه بداند و تواند. (آنندراج ) : عشق بهین گوهری است گوهر دل کان او دل عجمی صورتی است عشق زبان دان او. خاقانی . بی زبانان با زبان بی زبانی شکر حق گفته وقت کشتن و حق را زبان دان دیده اند. خاقانی . زبان دان شوی در همه کشوری نپوشد سخن بر تو از هر دری . نظامی . ◄ فصیح و بلیغ. (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ). فصیح . (شرفنامه ). کنایه از فصیح و بلیغ. (برهان قاطع). لَسِن . (منتهی الارب ). زبان آور. سخندان . ادیب : تا بیدارترین و زیرکترین و زبان دان تر و عاقلتر از همگان بودندی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٩٢). و مشیر و ندیم و مونس او [ شاپور ] کسانی بودندی که هم بعقل و هم بفضل و ذکا و زبان دانی و آداب نفس آراسته بودندی .(فارسنامه ٔ ابن البلخی ). و این هر سه مردمان اصیل عاقل و فاضل و زبان دان سدید بودندی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ). رباب از زبانها بلادیده چون من بلا بیند آن کو زبان دان نماید. خاقانی . گر افسونگر از چاره سرتافتی بمرد زبان دان فرج یافتی . نظامی . زبان دان مرد را زان نرگس مست زبانی ماند و آن دیگر شد از دست . نظامی . زبان دان یکی مرد مردم شناس طلب کرد کز کس ندارد هراس . نظامی . ◄ مجازاً، شاعر. (ناظم الاطباء). ◄ شاگرد را گویند. (برهان قاطع). شاگردی که سخن استاد را زود بفهمد و یاد گیرد. (آنندراج ). کنایه از شاگرد باشد. (انجمن آرا).شاگرد و تلمیذ. (ناظم الاطباء) : پشت من از زبان شکسته شکست خرد خردی هنوز طفل زبان دان کیستی . خاقانی . دل من پیر تعلیم است و من طفل زبان دانش دم تسلیم سر عشر و سر زانو دبستانش . خاقانی . ◄ صاحب قیل و قال . (شرفنامه ) . ◄ گویا بکلام زائده . (شرفنامه ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی