زحمت دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زحمت دادن . [ زَ م َ دَ ] (مص مرکب ) با یکدیگر انبوهی کردن . مزاحمت . (از دهار ذیل : مزاحمت ). ازدحام کردن . فشردن یکدیگر بعلت تنگی جا. زحام . زحام کردن . زحمت کردن : تداکؤ؛ زحمت دادن . (منتهی الارب ). مداکاة؛ زحمت دادن . (منتهی الارب ). ♦ زحمت دادن کسی را ؛ با او در افتادن .با او کشاکش کردن ؛ اسباب زحمت او شدن . جحاش، جحاف، مجاحشه، مجاحفه ؛ زحمت دادن کسی را. (از منتهی الارب ). جحاش . زحام و دفع است دیگری را. (از قطر المحیط). جحاف . آن است که مزاحمت دیگری کنند. نزدیک او شوند و خود را باو بچسبانند. (ازقطر المحیط: جحف ). ◄ تصدیع دادن . (ناظم الاطباء). تصدیع. مصدع شدن . مزاحمت . تشویش کردن . ناراحت ساختن : من دگر شعر نخواهم که نویسم که مگس زحمتم میدهد از بس که سخن شیرین است . سعدی . گفت خاموش از این سخن زنهار بیش زحمت مده، صداع گذار. سعدی . گفتند غرض از این چیست، گفت تا چون منکر و نکیر بیایند پندارند که مرده ٔ کهنه ام زحمت من ندهند. (منتخب لطائف عبید زاکانی چ برلن ص ١٧١). ◄ آزردن . آزار دادن . ستم کردن . اذیت کردن . جفا کردن . ◄ ضرر رسانیدن . (ناظم الاطباء). ◄ رنجور ساختن . بیمار کردن . به بیماری و رنج دچار ساختن . ناراحت کردن . آزردن : کِظّة، کَظّ، زحمت دادن امتلاء شکم، کسی را. (منتهی الارب ). ◄ (در تداول عامه ) کنایتیست، مزاح یا طنزآمیز از: شوی زنی بودن، داماد خانواده ای شدن، یا با زنی هم بستر شدن . گویند فلان، دختر فلان یا خواهر فلان را زحمت میدهد؛ کنایت از این که شوی آن زنست . ♦ زحمت دادن بخود، زحمت خود دادن ؛ (در تداول عامه ) رنج فراوان تحمل کردن . زحمت کشیدن . کار دشوار و پر زحمت بر خود هموار کردن : پس چرا چندین زحمت خود میدهی . (گلستان سعدی ). چرا بخودت زحمت میدهی . (سایه روشن صادق هدایت ص ١٩).