زنهارخوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنهارخوار. [ زِ خوا / خا ] (نف مرکب ) عهدگسل و پیمان شکن را گویند. (برهان ) (ناظم الاطباء) (غیاث ). کنایه از عهدشکن ... (انجمن آرا) (آنندراج ). پیمان شکن . (فرهنگ رشیدی ) (شرفنامه ٔ منیری ). زینهارخوار.(فرهنگ فارسی معین ). غدار. ناقض عهد. بی وفا. پیمان شکن . عهدشکن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : از دل بهر نگار شکاری همی کند تا خوش بود بر آن دل زنهارخوار او. فرخی . ور بی بهانه رفتن خواهی همی بی مهر گشت خواهی و زنهارخوار. فرخی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). مباش از جمله ٔ زنهارخواران که یزدان هست با زنهارداران . (ویس و رامین ). نبیند ز من لاجرم جز که خواری نه دنیا نه فرزند زنهارخوارش . ناصرخسرو. چو دادم کسی را به خود زینهار نگشتم بر آن گفته زنهارخوار. نظامی . به خیل هر که می آیم به زنهار نمی بینم بجز زنهارخواران . سعدی . باوی گفت ای مرد زنهارخوار، از بس که خون ناحق ریختی .(رشیدی ).