زنهارخواری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنهارخواری . [ زِ خوا / خا ] (حامص مرکب ) خیانت در امانت . ضد زنهارداری . پیمان شکنی . خلف عهد. خلف وعد. نقض عهد. غدر. بی وفایی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : کلید در ترا دادم به زنهار یکی این بار زنهارم نگهدار تو خود دانی که در زنهارداری نه بس فرخ بود زنهارخواری . (ویس و رامین ). خود این جست او ز من زنهارداری نگویی چون کنم زنهارخواری . (ویس و رامین ). شکرلب گفت از این زنهارخواری پشیمان شو مکن بی زینهاری . نظامی . ولیکن بود صحبت زینهاری نکردند ازوفا زنهارخواری . نظامی .