زنگ زده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنگ زده . [ زَ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) زنگ گرفته . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). زنگارگرفته . اکسیده . بااکسیژن ترکیب شده . (فرهنگ فارسی معین ) : عمر پرمایه به خواب و خور، بر باد مده سوزن زنگ زده خیره چه خری به کلند. ناصرخسرو. در آفتاب نبینی که شد اسیر کسوف چو تیغ زنگ زده در میان خون آمد. خاقانی . ◄ به آفت زنگ مبتلا شده : کشتی زنگ زده . زرع مأروق . زرع میروق . غله ٔ زنگ زده . (از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی