زهرآب گون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زهرآب گون . [ زَ ] (ص مرکب ) زهرآب دار. فولاد اعلا. (ناظم الاطباء). ◄ به رنگ زهرآب . (از فهرست ولف ). ◄ همچنان زهرآب کاری و کشنده : همه تیغ زهرآب گون برکشیم به کین جستن آئیم و دشمن کشیم . فردوسی . یکی تیغ زهرآب گون برکشید عنان را گران کرد و سر درکشید. فردوسی . بدان تیز زهرآب گون خنجرش همی کرد چاک آن کیانی برش . فردوسی . از خنجر زهرآب گون هفت اژدها را ریخت خون همت ز نه پرده برون دل هشت مرعا داشته . خاقانی . رجوع به زهر و زهرآب و دیگر ترکیبهای این دو کلمه شود.