زهرخنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زهرخنده . [ زَ خ َ دَ / دِ ] (اِ مرکب ) زهرخند : یکی زهرخنده بخندید شاه که من می نیارم در آن هیچ راه . فردوسی . پیداست ز زهرخنده ٔ من که مرا با این لب خندان چه دل پرخون است . انوری . ای سوخته رخ تو در زار گریه آتش بیمار دو لب تو در زهرخنده شکر. خاقانی . بگشاد شکر به زهرخنده کای بر جگرم نمک فکنده . نظامی . رجوع به زهرخند شود.