زهرخوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زهرخوار. [ زَ خوا / خا ] (نف مرکب ) خورنده ٔ زهر. زهرخورنده . ◄ (ن مف مرکب ) در بیت زیر از نظامی بمعنی زهرخورده آمده است : شنیدم که زهری برآمیختند نهانی دلش در گلو ریختند تن زهرخوارش چو شد دردمند بسوی سفر بزمه ای زد بلند. (اقبالنامه چ وحید ص ٢٧٨). رجوع به زهر شود.