زهرخورده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زهرخورده . [ زَ خوَرْ / خُرْ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) کسی که ندانسته زهر خورده . آنکه سم خورده . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ به زهر آغشته . زهرخورد. زهرزده : که تا من برم نامه نزدش دلیر یکی دشنه ٔ زهرخورده به زیر. اسدی (گرشاسبنامه چ یغمایی ص ١١١). شد آنگه برش رازگوینده تنگ نهان دشنه ٔ زهرخورده بچنگ . (گرشاسبنامه ). رجوع به زهرخورد شود.