زهردارو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زهردارو. [ زَ ] (اِ مرکب ) پازهر را گویند و به عربی فادزهر خوانند. (برهان ). بمعنی پازهر است که دفع زهر کند. (انجمن آرا) (آنندراج ). تریاق . (غیاث ). پازهر. (جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ). تریاق . پازهر. فادزهر. (ناظم الاطباء) : شکر از لعل او طعم دگر داشت که لعلش زهردارو در شکر داشت . عطار (از جهانگیری ). ◄ سم الفار. مرگ موش . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : که چو موشان نخورد خواهم من زهرداروی تو به بوی پنیر. ناصرخسرو (یادداشت ایضاً).