زوخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زوخ . (ع مص ) سرگرم شدن . بازی کردن . ◄ به افراط دادن . اغلب و به پنهان دادن . (از دزی ج ١ ص ٦١١).
زوخ . (اِ) گوشت پاره ای که بر تن مردم بروید و آن را به عربی ثؤلول خوانند. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). زخ . ژخ . آزخ . آژخ . (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به زگیل شود.