زیان آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زیان آمدن . [ م َ دَ ] (مص مرکب ) خسارت و ضرر رسیدن : زیانی که آمد بر آن کشتمند شمارش بباید گرفتن که چند. فردوسی . ز بد کردن آید به حاصل زیان اگر بد کنی غم بری از جهان . فردوسی . مایه عشق تست چون او حاصل است شاید ار عمری زیان می آیدم . خاقانی . ◄ آسیب و گزند رسیدن : گذشتن زسوراخ پیل ژیان تنش را ز تنگی نیامد زیان . فردوسی . ببین تا کدام است از ایرانیان نباید که آید به جانش زیان . فردوسی . به نامه گفت ویسا نیک دانی که چند آیدمرا از تو زیانی . (ویس و رامین ). چو من برگردم از پیشت بدانی کزین تندی ترا آید زیانی . (ویس و رامین ). کنون بر خویشتن کن مهربانی برو تا بر تنت ناید زیانی . (ویس و رامین ). رجوع به زیان و دیگر ترکیبهای آن شود. ♦ بزیان آمدن ؛ تلف شدن . کشته شدن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : هزار هزار اشتر بزیان آمدند. (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ نفیسی، یادداشت ایضاً). گفتند شاها مپرس، هزار و پانصد مرد از ما بزیان آمدند و اینک دشمن در قفاست . (اسکندرنامه ایضاً). امااز لشکر شاه هیچ بزیان نیامد. (اسکندرنامه ایضاً). بسیار از لشکر شاه به تیر و سنگ بزیان آمد. (اسکندرنامه ایضاً). یکی از لشکر شاه بزیان نیامده بود. (اسکندرنامه ایضاً). ۩ بد شدن . (از یادداشت ایضاً). ضایع و خراب شدن : پس شاه اسکندر با خود اندیشه کرد که اگر من امروز این دختر را از این جا بازگیرم کار بزیان آید و اسیران در دست او بمانند. (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ نفیسی، یادداشت ایضاً). و فلک روا نداشت، آن عیش بر ایشان منغص شد و آن روزگار بر ایشان بزیان آمد. (چهارمقاله ٔ نظامی ). برای آنکه بزیان نیاید و نم نرسد، نان را خشک می کنند. (تاریخ طبرستان ).