زیر آوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زیر آوردن . [ وَ دَ ] (مص مرکب ) مرکوب و برنشست ِ خویش کردن اسبی یا استری یا پیلی و مانند آن را. سوار شدن مرکوبی را. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : برون تاخت گرشاسب چون نره شیر یکی بور چوگانی آورد زیر. اسدی . ♦ به زیر اندرآوردن ؛ سوار شدن : یکی زنده پیلی چو کوهی روان به زیر اندرآورده بد پهلوان . شهید (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ♦ زیر اندرآوردن ؛ سوار شدن مرکوبی را : به پیش اندر آمد زریر دلیر سمند بزرگ اندرآورده زیر. فردوسی . زمانی بر اینسان همی بود دیر پس آن بارگی اندرآورد زیر. فردوسی . ◄ مغلوب کردن . زبون کردن . شکست دادن . مطیع کردن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : بود رسم و آیین مرد دلیر که آرد به آهستگی شیر زیر. فردوسی . بخندید شنگل بدو گفت خیز چو زیر آوری خون ایشان بریز. فردوسی . زبون کردش اسفندیار دلیر به کشتیش آورد سهراب زیر . اسدی . بجنگ آن دشمن فرستادی تا مصاف کردی و مخالف را زیر آوری . (راحةالصدور راوندی ). ♦ به زیر آوردن ؛ مغلوب ومطیع و پایمال کردن : و گر مهر بر خسته شیر آورد همان شیر او را به زیر آورد. فردوسی . ♦ به زیر اندرآوردن ؛ مغلوب و زبون کردن : شما ششهزارید و من یک دلیر سر سرکشان اندرآرم به زیر. فردوسی . ز آهنش نیزه است وپولاد تیر میان تنگ و پیل اندرآرد به زیر. اسدی . ♦ زیر اندرآوردن ؛ زبون و مطیع کردن : نبیره ٔ منوچهر شاه دلیر که گیتی به تیغ اندرآورد زیر. فردوسی . چو زد چنگ و گور اندرآورد زیر بزد بانگ بر باره گرد دلیر. اسدی . جدا هر یک اسبی چو غرنده شیر به خم کمند اندرآرند زیر. اسدی . ◄ تسلیم کردن . مطیع و فرمانبردار کردن : فرمود که به قلعه ٔ کوزا شوند و کوتوال به زیر آورند . بحکم فرمان آنجا شدند و کوتوال به زیر آمده قلعه به ایشان سپرد. (تاریخ طبرستان ). ◄ پایین آوردن . (از فرهنگ فارسی معین ). ◄ متصرف شدن . پی سپر کردن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ♦ به زیر اندرآوردن ؛ پی سپر کردن : وز آن سوی قیصر بیامد ز روم ز لشکر به زیر اندرآورده بوم . فردوسی (یادداشت ایضاً).