زیراکه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زیراکه . [ ک ِ ] (حرف ربط مرکب ) از برای آنکه . (ناظم الاطباء). زیراک . زیرا. (فرهنگ فارسی معین ). چونکه . بدین جهت که . بعلت اینکه . مخفف از این راه که . به این دلیل که . از آن رو که .برای آنکه . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : نتوانم این دلیری من کردن زیراکه خم بگیرد بالارم . ابوالعباس (یادداشت ایضاً). من شاعری سلیمم با کودکان رحیمم زیراکه جعل ایشان دوغی است با لکانه . طیان (یادداشت ایضاً). با مردم لک تا بتوانی بمیامیز زیراکه جز از عار نیاید ز لک و لاک . عیوقی (یادداشت ایضاً). زین اشتر بی باک و مهارش بحذر باش زیراکه شتر مست و بر او مار مهار است . ناصرخسرو. زیراکه تا به صبح شب دوشین بیدار داشت باده ٔ نوشینم . ناصرخسرو. زیراکه خط، کالبد معنی است . (کلیله و دمنه ). این قامت است نی بحقیقت قیامت است زیراکه رستخیز من اندر قیام اوست . سعدی . کس با تو عدو محاربت نتواند زیراکه گرفتارکمندت ماند. سعدی . انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کرد زیراکه نه روییست کز او صبر توان کرد. سعدی . رجوع به زیرا و زیراک و ازیرا شود.