زیردستی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زیردستی . [ دَ ] (حامص مرکب ) اطاعت و فرمانبرداری و فروتنی . (ناظم الاطباء). کهتری . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : اگر من سزاوار شاهی نیم مبادا که در زیردستی زیم . فردوسی . پر از لابه و زیردستی ودرد نخست آفرین بر جهاندار کرد. فردوسی . تو او را به تن زیردستی نمای یکی در سخن نیز چربی فزای . فردوسی . ترا گر دست بالا می پرستم بحکم زیردستی زیردستم . نظامی . ای شش جهت از بلند و پستی مملوک ترا به زیردستی . نظامی . ♦ زیردستی کردن ؛ فروتنی کردن . کهتری کردن . اطاعت و فرمانبرداری کردن : به بالاترین پایه پستی کند همان دعوی زیردستی کند. نظامی . به ارمن در، آتش پرستی کند دگر شاه را زیردستی کند. نظامی . چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی . سعدی . ◄ (ص نسبی، اِ مرکب ) آنچه بزیر کاغذ نهند تا نوشتن آسان شود. زیرمشقی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ بشقاب که گذارند در سر سفره یا میز عصرانه و صبحانه تا فضول میوه و جز آن در آن ریزند. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). بشقابهای کوچک چینی یا فلزی یا پلاستیک که برای گذاشتن شیرینی و آجیل و نظایر آن مستعمل است و در سر سفره در آن سبزی خوردن و پنیر و دیگر مخلفات و خوراکیهای غیراساسی را می گذارند. (فرهنگ عامیانه ٔ جمال زاده ).