زیردست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زیردست . [ دَ ] (ص مرکب ) مقابل زبردست . کِه ْ. کهتر. فرودست . مرئوس . تابع. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رعیت . (دهار) (محمودبن عمر) (زمخشری ) (شرفنامه ٔ منیری ) (ناظم الاطباء). آنکه تحت امر دیگری بکار پردازد. فرودست . خدمتگزار. (فرهنگ فارسی معین ). مطیع و فرمان بردار. (ناظم الاطباء). ج، زیردستان : که ای زیردستان شاه جهان مباشید تیره دل و بدنهان . فردوسی . دگر آنکه دانش نگیری تو خوار اگر زیردستی و گر شهریار. فردوسی . دل زیردستان ما شاد باد هم از داد ما گیتی آباد باد. فردوسی . هر آنکس که باشد مرا زیردست همه شادمان باد و یزدان پرست . فردوسی . آله است آری ولیکن آسمانش زیردست قلعه است آری ولیکن آفتابش کوتوال . عنصری (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ببخشای بر زیردستان بمهر بر ایشان بهر خشم مفروز چهر. اسدی . زیردستانت چونکه بی خردند چون ترا هوش و عقل و گفتار است . ناصرخسرو. ز بس دستان و بی دینی بمانده ست به زیر دست قومی زیردستان . ناصرخسرو. بر درگاه ملک مهمات حادث شود که به زیردستان در کفایت آن حاجت افتد. (کلیله و دمنه ). مشفقتر زیردستان آن است که دررسانیدن نصیحت مبالغت واجب بیند. (کلیله و دمنه ). هم زیردست آنی در هر فنی که گفت تا زیردست نه فلک و هفت اخترم . سوزنی . بادت ز جهانیان زبردستی کز رنج مجیر زیردستانی . سوزنی . زیردستان گله بر عکس کنند گله شان از پی نفی تهم است . خاقانی . و بر اهتمام حال رعیت و اعتنای به مصالح زیردست حریص . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٢٧٤). ترا من همسرم در همنشینی بچشم زیردستانم چه بینی . نظامی . حکایت بازجست از زیردستان که مستم کوردل باشند مستان . نظامی . آب گل خاک ره پرستانش گل کمربند زیردستانش . نظامی . وگر بالای مه باشد نشستم شهنشه را کمینه زیردستم . نظامی . اما به اعتماد سعت اخلاق بزرگان که چشم از عوایب زیردستان بپوشند و در افشای جرایم کهتران نکوشند. (گلستان ). آورده اندکه یکی از وزراء به زیردستان رحمت آوردی و صلاح همگنان جستی . (گلستان ). دل زیردستان نباید شکست مبادا که روزی شوی زیردست . سعدی (بوستان ). ای زبردست زیردست آزار گرم تا کی بماند این بازار. سعدی . زبردست چون سر برآرد بجنگ سر زیردستان درآید بسنگ . امیرخسرو. ◄ مال گزار. (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ پست تر. (ناظم الاطباء). ◄ شتاب . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ مغلوب . (غیاث ) (آنندراج ) (از فهرست ولف ). ◄ مطیع. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) (از فهرست ولف ) : سخن تا نگویی ترا زیردست زبردست شد کز دهان تو رست . ابوشکور. بدینگونه تاسالیان گشت شست جهان شد همه شاه را زیردست . فردوسی . ندانی که ایران نشست منست جهان سربسر زیردست منست . فردوسی . تراچون بچنگ آورید و ببست کند مر جهان را همه زیردست . فردوسی . جاه ترا مدح گوی، عقل و زبان خرد حکم ترا زیردست، دولت و بخت جوان . خاقانی . ز ماهی تا به ماه افسرپرستت ز مشرق تا به مغرب زیردستت . نظامی . ◄ خوار و ذلیل .(فرهنگ فارسی معین ). ◄ مخفی . (غیاث ) (آنندراج ). نهانی . در پرده . در خفا. پوشیده . پنهان . محرمانه . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : کی توان نوشیدن این می زیردست می یقین مر مرد را رسواگر است . مولوی (یادداشت ایضاً). ◄ کنیز. (ناظم الاطباء). در این بیت شاهنامه گویا منکوحه، در برابر دوشیزه و دختر باشد : بفرمود از آن پس بهنگام خواب که پوشیده رویان افراسیاب ز خویش و ز پیوند او هرکه هست اگر دخترانند اگر زیردست همه در عماری براه آورید از ایوان بمیدان شاه آورید. فردوسی .