زینهار دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زینهار دادن . [ دَ ] (مص مرکب ) پناه و امان دادن . از کشتن یا مجازات کسی درگذشتن : به بهرام گفت ار دهی زینهار بگویم ترا هرچه پرسی ز کار. فردوسی . چو خواهد ز دشمن کسی زینهار تو زنهار ده، نیز کینه مدار. فردوسی . بدو گفت بهرام اگر شهریار مرا داد خواهد به جان زینهار ز پند تو آرایش جان کنم همه هرچه گویی تو، فرمان کنم . فردوسی . به زاری بگفتند کای شهریار بده بندگان را بجان زینهار. فردوسی . چون تو کسی را ندهی زینهار خلق نداردت به زنهار خویش . ناصرخسرو. مر ایشان را سوگند دادم که مرا هلاک نکنند. فرودآمدند و پای مرا بوسه دادند و مرا زینهاردادند. (تاریخ بخارا ص ١٠٧). عذرخواهان را خطاکاری ببخش زینهاری را بجان ده زینهار. سعدی . دلم ببرد به جان زینهار می ندهد کسی به شهر شما این چنین کند به کسی . سعدی . ما سپر انداختیم گردن تسلیم پیش گربکشی حاکمی، ور بدهی زینهار. سعدی . ◄ امانت دادن . سپردن چیزی را به کسی که بازدهد : گر از تخم هرچش دهی زینهار یکی را بدل، بازیابی هزار. اسدی . رجوع به زنهار و زینهار و ترکیبهای این دو شود.