ساروق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ساروق . (اِ) پارچه ٔ غالباً چهارگوش که بر روی بستر کشند، یا چیزی در آن نهند، یا سفره کنند. ◄ در تداول مردم قزوین، سفره و آن را سارِق و سارُق تلفظ کنند. دسترخوان . دستارخوان . سارخ . سارغ . ساروغ .
ساروق . (اِخ ) قصبه ای است از دهستان فراهان پائین بخش فرمهین شهرستان اراک . واقع در ١٨ هزارگزی جنوب باختری فرمهین، سر راه اراک به بزچلو. کوهستانی، سردسیر، آب آن از قنات، ومحصول آن ارزن، بنشن، پنبه، صیفی، انگور و سیب زمینی است و ٢٤٣٠ تن سکنه دارد که اغلب به زراعت و گله داری مشغولند، قالی بافی آن معروف است . راه مالرو دارد و از بزچلو اتومبیل بدان توان برد. این ده یکی از قراء قدیمی ایران بوده، آثار و اماکن قدیمه ٔ بسیار دارد. از جمله بنای امامزاده ٧٢ تن که دارای ٣ گنبد است که در یک زمان ساخته شده و تاریخ بنای آنها سال ٥٨٧ هَ . میباشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٢). پائین تر [ از کرج ابودلف ] در امتداد رودخانه ٔ کرج، و در شمال کرج ابودلف، شهر ساروق در ولایت فراهان واقع است که یاقوت و حمداﷲ مستوفی از آن یاد کرده و آن را از توابع همدان شمرده اند. (ترجمه ٔ سرزمینهای خلافت شرقی ص ٢١٤). دیه ساروق، دارالملک آنجا [ ولایت فراهان ] است، و طهمورث ساخت . (نزهة القلوب چ اروپا ص ٦٩).
ساروق . (اِخ ) دهی است در روم . (شرح قاموس ) (منتهی الارب ) (معجم البلدان ).