ساز کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ دَ)<BR>۱- (مص م.) آماده کردن، مهیا کردن.<BR>۲- آفریدن، بوجود آوردن.<BR>۳- (مص ل.) قصد کردن و عزم کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ دَ) ۱- (مص م.) آماده کردن، مهیا کردن. ۲- آفریدن، بوجود آوردن. ۳- (مص ل.) قصد کردن و عزم کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ساز کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ساخته و آماده کردن . (آنندراج ). آمادن . فراهم کردن . مهیا کردن . ترتیب دادن . ساخته کردن . ساختن : سپه را همه هر چه بایست، ساز بکرد و بیامد سوی تخت باز. فردوسی . خرد را چو با دانش انباز کرد به دل پاسخ نامه را ساز کرد. فردوسی . چو کار سپاه او همه ساز کرد در گنج دیرینه را باز کرد. فردوسی . جدا هر یکی هدیه ای کرده ساز ببردند پیش سپهبدفراز. اسدی (گرشاسبنامه ). بشهر از مهان هر که بد سرفراز همه هدیه و نزل کردند ساز. اسدی (گرشاسبنامه ). و او را خبر ده تا اسباب حرب ساز کند. (تاریخ بخارا، نرشخی ص ١٠٣). همان پیشینه رسم آغاز کردی تنور و خوانی از نوساز کردی . نظامی (خسرو و شیرین ). دگرگون زیوری کردند سازش ز دربستند بر دیبا طرازش . نظامی (خسرو و شیرین ). دانم که هر آنچه ساز کردند بر تعبیه ایش بازکردند. نظامی (لیلی و مجنون ). فرود آمد آسایش آغاز کرد وز آن مرحله برگ ره ساز کرد. نظامی . خردمند چون نامه را کرد ساز به شاه جوان داد و بردش نماز. نظامی . مدت عمر کم و وقت بهاران تنگ است غنچه در پوست مگر برگ سفر ساز کند. صائب (از آنندراج ). به تخت گل بنشانم بتی چو سلطانی ز سنبل و سمنش ساز طوق و یاره کنم . حافظ. رجوع به ساختن و ساخته کردن شود. ◄ زاد و توشه و اسباب سفر دادن : آنجا رسیدیم، او [ صاحب ارمینیه ] ساز کرد و دلیل و نامه فرستاد به ملک الان . (مجمل التواریخ والقصص ص ٤٩٠). از آنجا ما را نامه نوشتند به ملک طرخون و آنجا رفتیم و روزی و شبی بماندیم و پنجاه مرد با ما بفرستاد و ساز کرد. (ایضاً ص ٤٩٠). ◄ غذا دادن . طعمه ساختن : سرش را همانگه ز تن باز کرد دد و دام را از تنش ساز کرد. فردوسی . ◄ تهیه کردن ملزومات جنگ و سفر. (ناظم الاطباء). مایحتاج فراهم آوردن، تهیه دیدن مایحتاح : اسامه از بیرون مدینه لشکرگاه بزد و هر کسی ساز همی کردند. (بلعمی ). در گنجهای کهن باز کرد ز هرگونه ای شاه را ساز کرد. فردوسی . که برخوان و برخواسته کدخدای تویی سازکن تا چه آیدت رای . فردوسی . چنین تا شب تیره آمد فراز تهمتن همی کرد هرگونه ساز. فردوسی . چنان کو بفرمود او ساز کرد پس آنگه ره رفتن آغاز کرد. فردوسی . ◄ سازواری کردن . سازگار بودن . بر سر مهر بودن . سازنده بودن . سازش داشتن : [ دنیا ] با ظالمان و بی هنران بیش از آن ساز کندکه با اهل هنر. (تاریخ بیهق ). سکندر به فرمان او ساز کرد حریر نوشته ز هم باز کرد. نظامی . ◄ بزم نهادن . آراستن . رونق دادن : یکی بزم سام آنگهی ساز کرد سه روز اندر آن بزم بگماز کرد. فردوسی . دگر هفته مربزم را ساز کرد سر بدره های درم باز کرد. فردوسی . تو رو ساز کن گلشن و گاه را که امشب بیارم من آن ماه را. اسدی (گرشاسبنامه ). ◄ ساز کردن کاری را؛ آماده و مهیا شدن آن را. تهیه کردن مقدمات آن را : گو پیلتن جنگ را ساز کرد وز آنجایگه رفتن آغاز کرد. فردوسی . تو با لشکرت رزم را ساز کن سپه را براین بر هم آواز کن . فردوسی . بخوان نامه و آمدن ساز کن در روشنایی بمن باز کن . فردوسی . همی کردند ساز میهمانی در آن ایوان و جای خسروانی . (ویس و رامین ). شه از غم در کیسه را باز کرد دگر ره سپه رزم را ساز کرد. اسدی (گرشاسبنامه ). پراکنده گشتند هرکس که بود سپهبد شد و ساز ره کرد زود. اسدی (گرشاسبنامه ). مهان هم برین رای گشتند باز همه شب همی رزم کردند ساز. اسدی (گرشاسبنامه ). آنگاه مردم ساز راه میکردند. (قصص الانبیاء جویری ص ٢٣٤). و اصحاب قلعه نیز چون شبانه مقاتلت را ساز کرده بودند. (جهانگشای جوینی ). گره باز کردن زدل ساز کن ولی ز ابرو اول گره باز کن . امیرخسرو دهلوی . ◄ آهنگ کردن . عزم کردن . عزیمت نمودن . قصد کردن . توجه : غمی بد دلش ساز نخجیر کرد کمر بست و ترکش پر از تیر کرد. فردوسی . چو سیراب شد ساز نخجیر کرد بسیجید و ترکش پر از تیرکرد. فردوسی . چو پردخته شد زان دگر ساز کرد در گنج گرد آمده باز کرد. فردوسی . چو او دررسد ساز ایران کنم همه بوم تا روم ویران کنم . اسدی (گرشاسبنامه ). سپهبد سبک رزم آغاز کرد بزد کوس کین جنگ را ساز کرد. اسدی (گرشاسبنامه ). و آنچنان بود که پیغمبر ساز کعبه کرد تا عمره آورد و هفتاد شتر با خود ببرد. (قصص الانبیاء جویری ص ٢٢٢). صبحگاهی ساز ره کردی و جانم سوختی آن چه آتش بودیارب کانزمان انگیختی . خاقانی . همان چوگان و گوی آغاز کردند همان نخجیر کردن ساز کردند. نظامی (خسرو و شیرین ). گرملکی عزم ره آغاز کن زین بنواتر سفری ساز کن . نظامی (مخزن الاسرار). چونکه بازرگان سفر را سازکرد سوی هندستان شدن آغاز کرد. مولوی (مثنوی ). ◄ آغازیدن . آغازنهادن . گرفتن : مقالتهای حکمت باز کرده سخنهای مضاحک ساز کرده . نظامی (خسرو و شیرین ). دگرگونه هندو سخن کرد ساز بپرسیدن خوابش آمد نیاز. نظامی (اقبالنامه ص ١١٥). جانب دیگر خلش آغاز کرد باز قزوینی فغانی ساز کرد. مولوی (مثنوی ). چون چنین شد ابتهال آغاز کن ناله و تسبیح و روزه ساز کن . مولوی (مثنوی ). ناگشوده گل نقاب، آهنگ رحلت ساز کرد ناله کن بلبل که گلبانگ گرفتاران خوش است . حافظ. ♦ ساز کردن آلتی از آلات موسیقی را ؛ کوک کردن آن . نواختن و زدن آن : دهل زن چون دهل را ساز میکرد هنوز این لابه و آن ناز میکرد. نظامی (خسرو و شیرین ). مغنی بیا چنگ را ساز کن بگفتن گلو را خوش آواز کن . نظامی . حافظ که ساز مطرب عشاق ساز کرد خالی مباد عرصه ٔ این بزمگاه از او. حافظ. در زوایای طربخانه ٔ جمشید فلک ارغنون ساز کند زهره بآهنگ سماع . حافظ. مغنی نوای طرب سازکن بقول و غزل قصه آغاز کن . حافظ. ♦ ساز کردن ساعت ؛ کوک کردن آن . ◄ پیش گرفتن . اجرا کردن . انجام دادن : کعبه روی عزم ره آغاز کرد قاعده ٔ کعبه روان ساز کرد. نظامی (مخزن الاسرار). ◄ کشیدن . تصویر. ترسیم : همان تمثال اول ساز کرده همان کاغذ برابر باز کرده . نظامی (خسرو وشیرین ).
مترادف و متضاد واژهدان
آغاز کردن، آغازیدن (متضاد: خاتمه دادن) آهنگ کردن، عزم کردن، قصد کردن آراسته کردن، آماده کردن کوک کردن، همنوا ساختن