سازور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سازور. [زْوَ ] (ص مرکب ) ساخته وپرداخته و مهیا کرده . (برهان ). سازمند : چو برمیمنه سازور گشت کار همان میسره شد چو روئین حصار. نظامی (اقبالنامه از انجمن آرا و آنندراج ). به موجی که خیزد ز دریای جود به امری کزو سازور شد وجود. نظامی . چو زو کار خود سازور یافتند به ره بردنش زود بشتافتند. نظامی . چو پر گار اول چنان بست بند کزو سازور شد سپهر بلند. نظامی . ◄ آراسته : چون ز بهرام گور تاج و سریر سازور گشت و شد شکوه پذیر. نظامی (هفت پیکر چ وحید ص ١٠١). تکاثف گرفت آب از آهستگی زمین سازور گشت از آن بستگی . نظامی . ◄ صاحب سامان . (انجمن آرا). صاحب و خداوند ساز را هم میگویند. همچون تاج ور صاحب و خداوند تاج را. (برهان ). صاحب و خداوند ساز و سلاح . ◄ کسی که آماده کرده باشد سلاح و سامان و رخت را. (ناظم الاطباء). ◄ لایق . موافق . شایسته و سزاوار. (ناظم الاطباء) (استینگاس ). رجوع به ساز شود.