سازگاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سازگاری . (حامص مرکب ) موافقت در کارها. سازواری . (شرفنامه ٔ منیری ) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). رفاه (ربنجنی ). عمل سازگار. سازگار بودن . سازندگی . سازش . وفق . وفاق . توافق . حسن سلوک . بر سر مهر بودن : بر ایرج بر آشفته دیدش سپهر نبد سازگاریش با او به مهر. فردوسی . مراد تو همه جز جنگ فرخی را نیست مراد او همه جز صلح و سازگاری نه . فرخی . زن بدخو را مانی که مرا با تو سازگاری نه صواب است و نه بیزاری . ناصرخسرو. در گنج معیشت سازگاری است کلیدباب جنت بردباری است . ناصرخسرو. نباشد حال او را پایداری نه طبعش را همیشه سازگاری . (ویس و رامین ). و میان ایشان [ میان عناصر ایزد تبارک و تعالی ] صلحی کرد تا مدتی، و سازندگی و سازگاری پدید آورد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). سرسازگاری ندارد سپهر کمربسته ٔ کین ما ماه و مهر. نظامی . چو خواهد بودوقت سازگاری هم از اول نماید بخت یاری . نظامی (خسرو و شیرین ). چو بخت خفته یاری را نشایی چو دوران سازگاری را نشایی . نظامی (خسرو و شیرین ). جوانی ز ناسازگاری جفت برِ پیرمردی بنالید و گفت ... سعدی (بوستان ). هر درد را که بینی درمان و چاره ای هست درمان درد سعدی، با دوست سازگاری . سعدی (طیبات ). ◄ ملایمت با طبع و مزاج . گوارایی : آب وهواش [ مازندران ] در سازگاری با آب روی هم بری میکند. (عنایت نامه ٔ جلال الدین دهستانی از جنگ خطی مورخ ٦٥١). ز هر طعمه ای خوشگواریش بین حلاوت مبین سازگاریش بین . نظامی . ◄ اتفاق و معاهدت . ◄ همسازی و هم آهنگی . ◄ صلح و آشتی . ◄ برابری و مساوات . ◄ ترتیب و انتظام .(ناظم الاطباء). رجوع به سازگار شود.