سازگاری کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سازگاری کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سازگار بودن . سازوار آمدن . سازوار شدن . سازش داشتن . موافقت : اگر تو سازگاری کنی و جنگ وخصومت نجوئی . (اسکندرنامه ٔ قرن ششم نسخه ٔ نفیسی ). کسی را که این ساز یاری کند طرب با دلش سازگاری کند. نظامی . نشاید برکسی کرد استواری که ننموده ست با کس سازگاری . نظامی (خسرو و شیرین ). چو بر فردا نماند امیدواری بباید کردن امشب سازگاری . نظامی (خسرو و شیرین ). تو هم با من از سر بنه خوی زشت که تا سازگاری کنی در بهشت . سعدی (بوستان ). ای کاش که بخت سازگاری کردی با جور زمانه یار یاری کردی . حافظ. ◄ تحمل داشتن . مدارا کردن : سازگاری کن با دهر جفاپیشه که بد و نیک زمانه به قطار آید. ناصرخسرو. ◄ ملایم بودن با طبع و مزاج کسی : جان من زنده به تأثیر هوای لب تست سازگاری نکند آب و هوای دگرم . سعدی (خواتیم ). رجوع به سازگار شود.