ساق عرش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ساق عرش . [ ق ِ ع َ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) پایه ٔ عرش : زانکه پیغمبر شب معراج تا بر ساق عرش از شرف برشد نه از رفتن به غار، ای ناصبی . ناصرخسرو. بررس از علم قُران و علم تأویلش بدان گرهمی زین چَه به ساق عرش برخواهی رسید. ناصرخسرو (دیوان ص ٩٤). بلند قدر تو گر صورتی شود بمثل ز بس بلندی در ساق عرش ساید ساق . امیرمعزی . تا که لرزان ساق من بر آهنین کرسی نشست می بلرزد ساق عرش از آه صورآوای من . خاقانی . کعب همت به ساق عرش رساند این دو تن عقل و دین که من دارم . خاقانی . ورساق من چو چنگ ببندد به ده رسن هم سر به ساق ِ عرش معلا برآورم . خاقانی . چو درآمد به ساق عرش فراز نردبان ساخت از کمند نیاز. نظامی (هفت پیکر). چون گل ازین پایه ٔ فیروزه فرش دست به دست آمد تا ساق عرش . نظامی (مخزن الاسرار). ز دروازه ٔ سدره تا ساق عرش قدم بر قدم عصمت افکند فرش . نظامی (از بهار عجم ) (آنندراج ).