ساکنه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ساکنة. [ ک ِ ن َ ] (ع ص ) تأنیث ساکن . ایستاده . متوقف . ◄ بی حرکت . بی اعراب . ◄ آسوده . آرام . ◄ زن باشنده . متوطنة. و رجوع به ساکن شود.
ساکنه . [ ک ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بیلوار بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان واقع در ٧هزارگزی باختر دیزگران، و ٦ هزارگزی خاور راه شوسه ٔکردستان . کوهستانی و سردسیر، آبش از رودخانه ٔ وندرنی بالا، محصولش غلات، حبوبات، چغندر قند، لبنیات و توتون است و ١٤٥ تن سکنه دارد که به زراعت میگذرانند. از صنایع دستی محلی بافتن گلیم و قالیچه در آن معمول است . راه آن مالرو است در تابستان از شیروانه اتومبیل بدان توان برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).