سایه گستردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سایه گستردن . [ ی َ / ی ِ گ ُ ت َ دَ ] (مص مرکب ) سایه دادن . سایه انداختن : پلنگش بدی کاشکی مام و باب مگر سایه گستردیش زآفتاب . فردوسی . ◄ نیم روز. زوال آفتاب از نصف النهار : ز شبگیر تا سایه گسترد هور همی این بر آن آن برین کرد زور. فردوسی . ◄ کنایه از التفات نمودن . (برهان ) (آنندراج ). توجه کردن . مراقبت : چون تو درخت دلستان تازه بهار گلفشان حیف بود که سایه ای بر سر ما نگستری . سعدی (طیبات ). رجوع به سایه شود. ◄ عدل گستردن . عدل کردن : چنان سایه گسترد بر عالمی که زالی نیندیشد از رستمی . سعدی (بوستان ). ◄ پوشانیدن و پنهان ساختن . ◄ ندیدن . ◄ بستن . ◄ بد گفتن . (برهان ) (آنندراج ).