سای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سای . (نف مرخم ) فاعل ساییدن را گویند که ساینده باشد. (برهان ). ساینده . (شرفنامه ) : جلوه گاه طایر اقبال باشد هر کجا سایه اندازد همای چتر گردون سای تو. حافظ. ♦ اوج سای : در آن سنگ بسته دز اوج سای عمارتگری کرد بسیار جای . نظامی . ♦ پریسای (افساینده ) : گهی چو مرد پریسای گونه گونه صور همی نماید زیر نگینه ٔ لبلاب . لبیبی (از لغت فرس ص ٥٢٦). ♦ پولادسای : روارو زنان تیر پولاد سای در اندام شیران پولاد خای . نظامی . ♦ جگرسای : جگر سای سیمرغ در تاختن شکارش همه کرگدن ساختن . نظامی . ♦ سرمه سای : خاک سم سمند تو از بنده خواسته تا توتیای دیده کند چرخ سرمه سای . جمال الدین عبدالرزاق . ♦ سمن سای : غبار خط معنبر نشسته بر گل روی چنانکه مشک بماورد بر سمن سایی . سعدی . ♦ عطرسای : ز بس صاف پالوده ٔ عطرسای بسا مغز پالوده کآمد بجای . نظامی . ♦ عنبرسای : عمل بیار که رخت سرای آخرتت نه عودسوز به کار آیدت نه عنبرسای . سعدی . ♦ مشک سای : فلک تا نشد بر سرش مشک سای نیامد ز ناوردگه باز جای . نظامی . سم گور بر سبزه خاریده جای چو بر سبزه دیبا خط مشک سای . نظامی . نیز با کلماتی دیگر چون آب، آسمان، ادویه، بوی، پهلو، جبهه، جعد، خاک، دارو، زلف، صندل، عبیر، غالیه، فلک و مخلخه ترکیب شود. ◄ (فعل امر) امر به این معنی هم هست بمعنی بسای . (برهان ). امر به سودن . (شرفنامه ). ◄ (اِ) نوعی از قماش نفیس و لطیف . (برهان ).
سای . (اِخ ) نام قلعه یی بوده است که اغلان محمد در آن بود. (ذیل جامع التواریخ رشیدی ص ٢١٦).