ستاد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستاد. [ س ِ ] (اِ) مخفف ایستاد باشد که برپای بودن است . (برهان ) : اساسی که بر آب داند ستاد شتابنده کوهی ز آسیب باد. امیرخسرو. ◄ مخفف استاد و ستانده و ستنده و ستد و ستاده . (آنندراج ) : وآن بنشنو تو که گویند فلان شخص بشعر ازفلان شاه بخروار زر و سیم ستاد. اثیرالدین اومانی .
ستاد. [ س ِ ] (اِ) ارکان حرب . رجوع به لغات فرهنگستان و ارکان حرب شود.