ستاخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستاخ . [ س ِ ] (اِ) شاخ درخت نوچه ٔ نازک را گویند که از شاخ دیگر بجهد و بعضی دیگر گویند شاخ درختی است که در شاخ دیگر پیچد. (برهان ) (آنندراج ). شاخ تازه و نازک که از شاخ دیگر بجهد. بمعنی مطلق شاخ نیز آمده . (آنندراج ) (غیاث ) : ستاخی برآمد از بر شاخ درخت عود ستاخی ز مشک و شاخ ز عنبر درخت عود. رودکی . بار دیگر بر ستاخ گلبن بی برگ و بار افسر زرین برآورد ابر مرواریدبار. حکیم ازرقی (از آنندراج ). ستاخ درختانْش نفس معیّن هوای گلستانْش جان مصور. سیف اسفرنگ (از آنندراج ).
ستاخ . [ س ِ ] (اِخ ) نام محلی است . در حدود العالم بنام «ستاخ » آمده که با این محل قابل انطباق است بهر حال احتمال این که این کلمه غیر از اسم مکان باشد بعید است . (حاشیه ٔ تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٥٥٧) : و دو روز آنجا ببود لشکرها و قوم بجمله بیرون رفتند پس درکشید تفت و به ستاخ نامه رسید از وزیر. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٥٥٧).