ستاره شمر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستاره شمر. [ س ِ رَ / رِ ش ِ / ش ُم َ / م ُ ] (نف مرکب ) منجم و ستاره شناس . (برهان ) (آنندراج ). منجم . (ناظم الاطباء). اخترشناس : ستاره شمر گفت کای شهریار نماند بگیتی کسی پایدار. فردوسی . چنین داد پاسخ ستاره شمر که بر چرخ گردون نیابی گذر. فردوسی . ز بس بلندی بالای او نداند کرد شمار کنگره ٔ برج او ستاره شمر. فردوسی . ببزرگیش به صد روی همی حکم کند هر ستاره نگری و هر ستارشمری . فرخی . ستاره شمر شد غمی زآن شتاب که لشکر گذر کرد ناگه ز آب . اسدی . آمد چنانکه کرد ستاره شمر شمار شاه ستارگان به حمل شهریاروار. سوزنی . سال بقای عمر تو بیش از ستاره باد صد بار از آنکه کرد ستاره شمر شمار. سوزنی . فرّ و بختش که در آن چشم ستاره نرسد خاک با چشم ستاره شمر آمیخته اند. خاقانی .