ستاننده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستاننده . [ س ِ ن َن ْ دَ / دِ ] (نف ) صفت فاعلی از مصدر ستدن . گیرنده : ستاننده را گفت بهرام گرد که این جرم چونین شمردی تو خرد. فردوسی . سپهدار مرز ونگهدار بوم ستاننده ٔ باژ سقلاب و روم . فردوسی . ستاننده چابک ربائیست زود که نتوان ستد باز هرچ آن ربود. اسدی . آن نه مالست که چون دادیش از تو بشود زوستاننده غنی گردد و بخشنده فقیر. ناصرخسرو. خواب رباینده دماغ از دماغ نور ستاننده چراغ از چراغ . نظامی . ♦ ستاننده ٔ جانها ؛ عزرائیل . ملک الموت : جان شیرین وگرامی بستاننده ٔ جانها داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٣). ♦ ستاننده ٔ داد : ستاننده ٔ دادِ آنکس خداست که نتواند از پادشه داد خواست . سعدی . ◄ تسخیر کننده . تصرف کننده . فاتح : ستاننده ٔ شهر مازندران گشاینده ٔ بند هاماوران . فردوسی .