ستانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستانه . [ س َ ن َ / ن ِ ] (اِ) مخفف آستانه است . (آنندراج ). بمعنی آستانه است که جای کفش کندن باشد. (برهان ). اسفل در و آن را آستانه گویند. (شرفنامه ٔ منیری ). آستانه . (اوبهی ):اسکبة الباب ؛ ستانه ٔ در. (منتهی الارب ) : گر ازسوختن رست خواهی همی شو به آموختن سر بنه بر ستانه . ناصرخسرو. مرگ ستانه ست در سرای سپنجی بگذری آخر تو زین بلند ستانه . ناصرخسرو. قبله ٔفاضلان ستانه ٔ اوست سرمه ٔ عقل گرد خانه اوست . سنایی . از غایت آزادگی و فر و بزرگیت گشتند غلامان ستانه ٔ درت احرار. سنایی . آن سرافرازکه کس هیچ سرافرازی را نستزد تا که ستانه ش را بالین نکند. سوزنی . سرای خود را کردم ستانه ٔ زرین بسقف خانه بدر بر ندیده کهگل و ویم . سوزنی . شمس رخشان کشور آرایست تا نبوسد ستانه ٔ درتو. سوزنی . افلاک را ز پایه ٔ اقبال تو ندیم و اشراف را ستانه ٔ والای تو مآب . انوری . شعاع نیک بسیط است و چشم شب پره تنگ ستانه سخت بلند است و پای مور قصیر. اثیر اخسیکتی . جانم ستانه ٔ تو رها چون کند چو دیو کو خرمن بهشت بنکبا برافکند. خاقانی . رجوع به آستان و آستانه شود.