ستغفار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستغفار. [ س ِ ت ِ ] (از ع، اِمص ) مخفف استغفار : امید چنانست به ایزد که ببخشد ایزد بستغفار گناهان گنهکار. فرخی . از بوس و کنار تو اگرزشتی آید هم پیش تو نیکو کنم او را بستغفار. فرخی . ابر درمش خواندم و این لفظ خطا بود محتاج شد این لفظ که گفتم به ستغفار. فرخی . آن سید سادات زمانه که نخواهد شاعر بمدیحش ز خداوند ستغفار. منوچهری . کنون زآنچه کردی و خوردی بتوبه همی کن ستغفار و میخور پشیمان . ناصرخسرو. گفت گنهکار تو هم چون ز تست بیست کنون خود بستغفار خویش . ناصرخسرو. فعل تو چنانست که دیگر زمعاصی واجب نشود بر تو یکی روز ستغفار. سنایی . رجوع به استغفار شود.