ستم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستم . [ س ِ ت َ ] (اِ) رجوع کنید به استم . پهلوی ستهم، از ایرانی باستان ستخمه، قیاس کنید با اوستا ستخره (قوی )، و هم در پهلوی ستهمک، ستهمکیه و ستخمک و ستخمکیه (جبری، جور)، نیز اوستا ستخمه، قیاس کنید با ستخره . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). تعدی و آزار. (برهان ) : با فراخی است ولکن بستم تنگ زید آن چنان شد که چون او هیچ ختنبر نبود. ابوالقاسم مروزی . از پس آن نیز او را [ یوسف را ] به ستم بخویشتن بخواند. (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ). همی گفت بازو چلیپا بهم ز قیصر بود بر مسیحا ستم . فردوسی . ترسی که کسی نیز دل من برباید کس دل نرباید به ستم چون تو ربایی . منوچهری . نخواهی مر مرا بر تو ستم نیست چو من باشم مرا دلدار کم نیست . (ویس و رامین ). اگر خشم نیافریدی ... خویشتن را از ننگ و ستم نگاه داشتی . (تاریخ بیهقی ). به ستم مردی را عاصی کردند که سبب فتنه ٔ خراسان ... بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٠٧). ندانی همی جستن از داد نفع ازیرا حریفی چنین به رستم . ناصرخسرو (دیوان چ کتابخانه ٔ طهران ص ٢٦٣). ستم مَپْسند از من بر تن خویش ستم از خویش بر من نیز مَپْسند. ناصرخسرو. عدل او زهره ٔ ستم بشکافت بذل او فاقه ٔ کرم بشکافت . خاقانی . پشت دست از ستم چرخ بدندان خوردم که ز خوانپایه ٔ غم قوت دگر می نرسد. خاقانی . در دلشدگی قرار میدار صبری به ستم بکار میدار. نظامی . رحم آوردن بر بدان، ستم است بر نیکان . (گلستان ). جفا پیشگان را بده سر بباد ستم بر ستم پیشه عدل است و داد. سعدی . ز تو گر تفقد و گر ستم بود آن عنایت و این کرم همه از تو خوش بود ای صنم چه جفا کنی چه وفا کنی . هاتف (دیوان چ وحید ص ٨٤). ◄ دیده و دانسته و به عربی عمداً خوانند. (برهان ) (جهانگیری ) (آنندراج ). نابجا. نابحق : تو داده ای به ستم زرّ و سیم خویش بباد تو کرده ای به ستم روز خویش ناپدرام . فرخی . ◄ نفرین . لعنت : ستم باد بر جان آن ماه و سال کجا بر تن شاه شد بدسگال . فردوسی . ◄ زور. جبر : پنجاه تن برون آمدند از حصار که صلحنامه نویسند و سلمه را به ستم فرود آوردند. (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ). ◄ مشقت . کلفت . رنج : بس رنج بردم و جهد و ستم بر خویشتن نهادم و این راپارسی گردانیدم به نیروی ایزد عز و جل . (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ). از آبکش معده نه از طلعت فرخ هر یک به ستم ساخته خود را چو همایان . سوزنی . ♦ امثال : باشد مرد ستم رسیده ستمکار. ستم بر ستمکاره آید پدید. فردوسی .