سته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سته .[ س ِت ْ ت َ / ت ِ ] (از ع، عدد، ص، اِ) شش . (غیاث ). ♦ سته ٔ ضروریه ؛ و این سبب ها شش جنس است و هر شش ضرورات است و مردم بی آن نتوانند بودن، و طبیبان آن را الاسباب الستة العامیه گویند و آن شش، یکی هواست، یکی چیزهای خوردنی و آشامیدنی و یکی خواب و بیداری و یکی حرکت و سکون و یکی استفراغ و احتقان و یکی اعراض نفسانی است . رجوع به اعراض نفسانی و ذخیره ٔ خوارزمشاهی شود.
سته . [ س َ ت َه ْ ] (ع اِ) استخوان سرین . (منتهی الارب ).
سته . [ س ِ ت ِه ْ ] (اِ) لجاجت و ستیزه کردن . (برهان ). لجاج و ستیزه . (جهانگیری ) : تو نرم شو چو گشت زمانه درشت هسته برو که سود ندارد سته . ناصرخسرو. ◄ (ص ) ضعیف و ناتوان . (برهان ).