ستو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستو. [ س ِ ] (اِ) طنبوره را گویند که سه تار داشته باشد. (برهان ) : سیلی خوریم چون دف در عشق فخر جویان زخمه به چنگ آور میزن ستوی ما را. مولوی (از انجمن آرا). رجوع به ستا و ستار و ستاره شود. ◄ زر قلب روکش، یعنی درون آن مس یا آهن و بیرون آن نقره یا طلا باشد، و معرب آن ستوق باشد. (برهان ) (انجمن آرا). مهری است که ظاهر آن زر و نقره باشد و میانه اش مس، تعریبش ستوقه است . (شرفنامه ).