ستیزه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستیزه کردن . [ س ِ زَ / زِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) عُنود.(ترجمان القرآن ). لجاجت . خصومت ورزیدن : بپرهیز و با جان ستیزه مکن نیوشنده باش از برادر سخن . فردوسی . او ستیزه کرد و لج بی احتراز گفت در کافرستان بانگ نماز. مولوی . چو روزگار نسازد ستیزه نتوان کرد ضرورتست که با روزگار درسازی . سعدی (بدایع). تو نیز بنده ای آخر ستیزه نتوان کرد خلاف حکم خداوندگار چند کنی . سعدی (صاحبیه ).