سخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سُ) (ص.) خوب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سُ) (ص.) خوب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سخ . [ س ِ ] (اِ) نامی است که در طوالش بدرخت آزاد دهند. رجوع به جنگل شناسی ساعی ج ١ ص ٢١٣ و آزاددرخت در همین لغت نامه شود.
سخ . [ س َ ] (اِ) شوخ که چرک بدن و جامه باشد و بعربی وسخ گویند. (برهان ). شوخ و چرک بود که بر جامه و تن نشیند. (اوبهی ).
سخ . [ س ِ ] (ص ) خوب و خوش . (رشیدی ). خوش . (شرفنامه ). خوب و نیک . (برهان ) : از جنید و ز شبلی و معروف یادگاری است ذات فرخ او سخ ایشان گر این چنین بودند ور نبودند اینچنین سخ او. امیرخسرو (از انجمن آرا). ◄ (اِ) خوش و خوشی . (برهان ).