سخا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سخا. [ س َ ] (ع اِمص ) جوانمردی و کرم و بخشش و دهش . (ناظم الاطباء). جوانمردی . (دهار). سخاء : ای دریغ آن حر هنگام سخا حاتم فش ای دریغ آن گو هنگام وغا سام گراه . رودکی . ایزد آن بار خدای بسخا را بدهاد گنج قارون و بزرگی و توانایی جم . فرخی . از سخای تو ناگوار گرفت خلق را یک سر و منم ناهار. لبیبی . با سرشک سخای او کس را ننماید عظیم رود فرب . عسجدی . کم آزاری و بردباریش خوست دلش با وفا و کفش با سخاست . ناصرخسرو. وگر بجود و سخا و شجاعت و مردی کسی بماندی ماندی ولی حق حیدر. ناصرخسرو. خارش همه شجاعت و بارش همه سخا رسته به آب رحمت و حکمت بر او رطب . ناصرخسرو. مریم گشاد روزه و عیسی ببست نطق کو در سخن گشاد سر سفره ٔ سخا. خاقانی . شاه سخن بخدمت شاه سخا رسید شاه سخاسخن ز فلک دید برترش . خاقانی . چون خوان سخا نهد سلیمان عیسیش طفیل خوان ببینم . خاقانی . ای دست ملک بخ بخ اگر ساغر وشمشیر ماهی و نهنگند تو دریای سخایی . خاقانی . دل کوه از تاب سخای او خون شد. (سندبادنامه ص ١٣). سخای ابر از آن آمد جهانگیر که در طفلی گیاهی را دهد شیر. نظامی . مغرب و آن قوم سخا دشمنند مشرق و اهلش بسخا روشنند. نظامی . منگر اندر ما مکن در ما نظر اندر اکرام و سخای خود نگر. مولوی . هر که عَلَم شد بسخا و کرم بند نشاید که نهد بر درم . سعدی . ♦ سخا کردن ؛ بخشش کردن : خطاست گوئی در نیستی سخا کردن ملامت تو چه سودم کند چو طبع سخاست . مسعودسعد. دریای لطف اوست وگرنه سحاب کیست تا بر زمین مشرق و مغرب کند سخا. سعدی . ♦ سخاپرور ؛ سخاپیشه . رجوع بهمین کلمات شود.
سخا.[ س َ ] (ع اِ) لنگی شتر و شتربچه . (ناظم الاطباء).
سخا. [ س َ ] (اِخ ) ناحیتی است بمصر وقصبه ٔ آن سخاست در مصر پایین . (از معجم البلدان ).