سخت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ) (ص.)<BR>۱- محکم، استوار.<BR>۲- دشوار.<BR>۳- درشت.<BR>۴- خسیس.<BR>۵- سنگدل.<BR>۶- (ق.) فراوان.<BR>۷- به طور جدی.<BR>۸- علاج - ناپذیر، صعب العلاج.<BR>۸- غیرمؤدبانه، توهین - آمیز.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ) (ص.) ۱- محکم، استوار. ۲- دشوار. ۳- درشت. ۴- خسیس. ۵- سنگدل. ۶- (ق.) فراوان. ۷- به طور جدی. ۸- علاج - ناپذیر، صعب العلاج. ۸- غیرمؤدبانه، توهین - آمیز.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سخت . [ س ُ ] (ع اِ) آنچه از شکم جانوران و ذوات خفاف و ذوات حوافر برآید قبل از آنکه چیزی خورند. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ).
سخت . [ س ُ / س َ ] (اِ) سنجیدگی . ◄ ترازو. (ناظم الاطباء).
سخت . [ س َ ] (ص ) هندی باستان ریشه ٔ «سک، سکنوتی » (توانستن، قدرت داشتن )، سانسکریت «سکتا» (توانا)، پهلوی «سخت »، بلوچی «سک » (سخت، محکم، استوار)، یودغا «سوکت » گیلکی نیز «سخت » . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ◄ (ق ) فراوان و بسیار و غایت و نهایت . (برهان ). بسیار. (جهانگیری ) : پیر فرتوت گشته بودم سخت دولت تو مرا بکرد جوان . رودکی . برده دل من به دست عشق زبون است سخت زبونی که جان و دلْش زبون است . جلاب . پس چون پیغمبر صلی اﷲ علیه و سلم بخانه اندر دلتنگ شدی بکوه حرا رفتی و... از این حال خدیجه سخت اندوهگین بودی . (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). هشام بن عبدالملک آگاه شد از کشتن عمرو و تافته شد سخت و بر خالد انکار کرد. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). مثال بنده و تو ای نگار دلبر من بقرص شمس و به ورتاج سخت میماند. آغاجی . شکر و پانید و انگبین و جوز هندی ... سخت بسیار است . (حدود العالم ). چو بشنید پیران غمی گشت سخت بلرزید بر سان شاخ درخت . فردوسی . آنچه کرده ست زآنچه خواهد کرد سختم اندک نماید و سوتام . فرخی . سختم عجب آید که چگونه بردش خواب آن را که بکاخ اندر یک شیشه شراب است . منوچهری . زآن خجسته سفر این جشن چو باز آمد سخت خوب آمد و بسیار بساز آمد. منوچهری . نصر احمدرا این اشاره سخت خوش آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٠١). امیر گفت رضی اﷲ عنه سخت صواب آمد. (تاریخ بیهقی ). و آن قصه ٔ برمکیان سخت معروف است . (تاریخ بیهقی ). حصن هزار میخه عجب دارم سست است سخت پایه ٔ ستوارش . ناصرخسرو. این جهان پیرزنی سخت فریبنده ست نشود مرد خردمند خریدارش . ناصرخسرو. سوی حکما قدر شما سخت بزرگست زیرا که بحکمت سبب بودش مائید. ناصرخسرو. و او را «انوشیروان » خود تصنیفات و وصایاست که تأمل آن سخت مفید باشد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٩٦). منذر از این سخن از وی [ بهرام گور ] سخت پسندیده آمد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٧٥). داند ایزد که سخت نزدیک است دل بتو گر تنم ز تو دور است . مسعودسعد. خجل و طیره ام ز دشمن و دوست نیک رنجور و سخت حیرانم . مسعودسعد. آنچه سخت خرد بود بس خشک باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). رگ زیر زبان بزنند سخت صواب باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). جمشید در اول پادشاهی سخت عادل و خدای ترس بود. (نوروزنامه ). فضیلت نوشتن فضیلتی است سخت بزرگ که هیچ فضیلتی بدان نرسد. (نوروزنامه ). او را بر هیچ کس رحم نباشد و عذاب او سخت است . (قصص الانبیاء ص ١٨٠). پای طلبم سست شد از سخت دویدن هر سو که شدم راه بسوی تو ندیدم . خاقانی . سخت نومیدم ز امید بهی درد نومیدی ّ من بین ای دریغ. خاقانی . رابعه گفت تو سخت دنیا دوست میداری . (تذکرة الاولیاء عطار). سفیان بیمار شد خلیفه طبیبی ترسا داشت سخت استاد و حاذق پیش سفیان فرستاد. (تذکرة الاولیاء عطار). سخت زیبا میروی یکبارگی در تو حیران میشود نظارگی . سعدی (بدایع). ◄ (ص ) محکم که نقیض نرم و سست است . (برهان ). مقابل سست . (آنندراج ) : مهر مفکن برین سرای سپنج کین جهان هست بازی نیرنج نیک او رافسانه دار شده بد او را کَمَرْت سخت به تنج . رودکی . چون بچه ٔ کبوتر منقار سخت کرد هموار کرد موی و شدش مویگان زرد. بوشکور. پردل [ کذا ] چون تاولست و تاول هرگز نرم نگردد مگر بسخت گوازه . منجیک . نپاید بدندانشان سنگ سخت مگرْمان بیکبار برگشت بخت . فردوسی . گر چه سختی چو نخکله مغزت جمله بیرون کنم بچاره گری . لبیبی . ◄ محکم . استوار : بود مرد آرمده در بند سخت چو جنبنده گردد شود نیک بخت . عنصری . و آدمی چون کرم پیله است، هر چند بیش تَنَد بند سخت تر گردد. (کلیله و دمنه ). گره عهد آسمان سست است گره کیسه ٔ عناصر سخت . انوری . ◄ استوار. بلندبارو : قزل ارسلان قلعه ای سخت داشت که گردن به الوند بر می فراشت . سعدی (بوستان ). ◄ پیچیده . مشکل . دشوار. (برهان ). مشکل و دشوار و با عسرت . (ناظم الاطباء). در مقابل آسان : فریدون نژادند و خویش تواَند چو کارت شود سخت، پیش تواَند. فردوسی . کند بر تو آسان همه کار سخت ازویی دل افروز و پیروزبخت . فردوسی . اگر وقتی شدتی و کاری سخت پیدا آید مردم عاجز نماند. (تاریخ بیهقی ). چو از سختکاری برستی ز بخت دگر تن میفکن در آن کار سخت . اسدی . بترس سخت ز سختی چو کار آسان شد که چرخ زود کندسخت کار آسان را. ناصرخسرو. ◄ صعب العبور. دشوار راه : بلغار جائیست سخت و بسیارنعمت . (حدود العالم ). بیابانی چنان سخت و چنان سرد کز او خارج نباشد هیچ داخل . منوچهری . اندر بیابانهای سخت ره برده ای بی راهبر وین از توکل باشد ای شاه زمانه وز یقین . فرخی . ◄ زشت . (ناظم الاطباء). ناملائم طبع. نامطبوع . طاقت فرسا : از راستی تو خشم خوری دانم بر بام چشم سخت بود آژخ . کسایی . و مرگ بوطالب سخت بود بر پیغامبر علیه السلام که قریش دست بزخم و جفا برگشادند بر پیغامبر علیه السلام . (مجمل التواریخ ). درد باشد روی نازیبا و ناز سخت باشد چشم نابینا و درد. سنایی . سهل باشد سخن سخت که خوبان گویند جور شیرین دهنان تلخ نباشد بردن . سعدی (بدایع). ◄ تنگ و دشوار. (برهان ) : همه سوخت آبادبوم و درخت بر ایرانیان بر شد این کار سخت . فردوسی . ◄ قوی و شدید. (ناظم الاطباء) : بلرزیدی زمین لرزیدنی سخت که کوه اندر فتادی زو بگردن . منوچهری . ◄ قوی . نیرومند. به نیرو : جوان سخت می باید که از شهوت بپرهیزد که پیر سست رغبت را خود آلت برنمی خیزد. سعدی . ◄ مغلظ. شدید : زواره یکی سخت سوگند خورد فرو ریخت از دیدگان آب زرد. فردوسی . یکی سخت سوگند شاهانه خورد بروز سپید و شب لاجورد. فردوسی . ◄ هنگفت و غلیظ و گنده . (ناظم الاطباء). بلندو خشن . درشت : بدشنام زشت و به آواز سخت به تندی بشورید با شوربخت . فردوسی . چنین گفت خسرو به آواز سخت که ای سرفرازان بیداربخت . فردوسی . ◄ صلب . مقابل سست : ز کافور وز عود بد هر درخت همه زرگیا رسته از سنگ سخت . اسدی . همچنان لاد است پیش تیغ تو پولاد نرم پیش تیغ دشمنانت سخت چون پولاد لاد. قطران . دو سه دانه دیدند آنجا نهاده برداشتند و پیش تخت شاه آوردند، شاه بگاز کرد و دانه ای سخت دید. (نوروزنامه ). ◄ تند و تیز. (ناظم الاطباء). شدید : مرا این درستست کز باد سخت بدرّدزمین و ببرّد درخت . فردوسی . بیابان و سیمرغ و سرمای سخت که چون باد خیزد بدرّد درخت . فردوسی . گرفت آب کاسه ز سرمای سخت چو زرین ورق گشت برگ درخت . عمعق . ◄ بخیل ورذل و مردم گرفته و خسیس . (برهان ). بخیل و رذل و بی همت و لئیم . (جهانگیری ) (آنندراج ). ممسک و بخیل و لئیم و طمعکار. (ناظم الاطباء). ناکس و رذل و فرومایه و دون . (ناظم الاطباء) : باده ٔ ناسخته ده بسخته که باده سست کند سخت را کلید خزانه . اوحدی (از آنندراج ). ◄ چسبنده . (برهان ). ◄ بی شفقت و بی رحم و ترشرو. ◄ ظالم و ستمکار. ◄ ستمکش و رنجور. ◄ آشفته . ◄ مستمند و پریشان و بدبخت و بیطالع. ◄ سنجیده و وزن شده . ◄ زیاده از اندازه . (ناظم الاطباء). ♦ دل سخت ؛ سنگین دل . بی وفا. جفاکار : آن سست وفاکه یار دل سخت منست شمع دگران و آتش بخت منست . سعدی . ♦ سخت استخوان ؛ کسی که نسل وی بسختی کشی و توانایی معروف بود. (آنندراج ). ۩ سطبر. درشت . قوی بنیه : دلیر و تنومند و سخت استخوان شکیبنده و زورمند و جوان . نظامی . چهل پیل با تخت و برگستوان بلند و قوی مغز و سخت استخوان . نظامی . ♦ سخت بوم ؛ مراد زمین مهلک . (از آنندراج ) : چنین گفت با پهلوانان روم که فردا درین مرکز سخت بوم . نظامی .
مترادف و متضاد واژهدان
پیچیده، دشخوار، دشوار، شاق، صعب، عسیر، غامض، مشکل، معضل، معقد، مغلق (متضاد: آسان) جامد، درشت، سفت، صلب اکید، بسیار، زیاد، شدید، هرفت توانفرسا، طاقتسوز، ناملایم حاد، خطرناک، خطیر، مخاطرهآمیز، وخیم استوار، قایم، قرص، محک