سخت کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سخت کردن . [ س َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) محکم کردن . سفت کردن . زفت کردن : چون بچه ٔ کبوتر منقار سخت کرد هموار کرد موی و بیوکند موی زرد. بوشکور. ◄ محکم بستن : چهارتن بودند از مهتران عجم ... پیش پیغمبر علیه السلام آمدند بکمرهاء زرین میان سخت کرده . (مجمل التواریخ ). ◄ مشکل ساختن : بترس سخت ز سختی چو کار آسان شد که چرخ زود کند سخت کار آسان را. ناصرخسرو. مکن خواجه بر خویشتن کار سخت که بدخوی باشد نگونساربخت . سعدی . ♦ دل سخت کردن ؛ مصمم شدن . یکدل شدن . نامتزلزل بودن : دل بر تمام توختن وام سخت کن با این دو وام دار ترا کی رود دوام . ناصرخسرو (دیوان چ کتابخانه ٔ تهران ص ٢٦٠). ♦ سخت کردن در ؛ بستن آن : خود اندر پرستش گه آمد چوگرد بزودی در آهنین سخت کرد. فردوسی . ز بیگانه ایوانْش پردخت کرد در کاخ شاهنشهی سخت کرد. فردوسی . چون رسولان و حاجب که با ایشان ... آمده بودند اندر رفتند در سخت کردند و آن دیگران را اندر گذاشتند. (تاریخ سیستان ). چون اندرون (هاشمیه ) شدند جنازه بینداختند و در سخت بکردند و سلاحها از زیر جامه بیرون آوردند. (مجمل التواریخ ). و عمروبن لیث را به حجره ای بازداشته بود (معتضد خلیفه ) و در سخت بکرده . (مجمل التواریخ ).