سخت گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سخت گرفتن . [ س َ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) مرادف تنگ گرفتن . (آنندراج ). الزام کردن بکاری .ناچار کردن از کاری . در مضیقه گذاشتن : و ایشان [ رسولان پرویز ] سخت گرفتند بر پیغامبر پاسخ کردن [ نامه ٔ پرویز را ]. (مجمل التواریخ و القصص ). نخواهد دل که تاج و تخت گیرم نخواهم من که با دل سخت گیرم . نظامی . کسان بر خورند از جوانی و بخت که با زیردستان نگیرند سخت . سعدی . که بر من نکردند سختی بسی که من سخت نگرفتمی بر کسی . سعدی . گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش . حافظ.