سخت کوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سخت کوش . [ س َ ] (نف مرکب ) ساعی . کوشا. بسیار کوشنده . جاهد : سخت کوش است به پرهیز و بزهد تو مر او را بجوانی منگر. فرخی . بزاد این سفرت سخت کوش باید بود که این سفر سوی دارالسلام باید کرد. ناصرخسرو. سخت کوش است آه خاقانی مگر این چرخ را بفرساید. خاقانی . چه باید درین آتش هفت جوش بصید کبابی شدن سخت کوش . نظامی . زآتش انگیز آن شراره ٔ گرم شد دل سخت کوش نعمان نرم . نظامی . ازین آتشین خانه ٔ سخت جوش کسی جان برد کو بود سخت کوش . نظامی . ◄ سخت بهم افتاده . سخت جنگنده : دو لشکر بیک جا شده سخت کوش بگردون درافتاده بانگ و خروش . فردوسی . ◄ سخت گیر : اگر چرخ با من بود سخت کوش بگرز گرانش بمالم دو گوش . فردوسی .